غزلیات حافظ روضه خلد برین خلوت درویشان است غزل 49

غزلیات حافظ روضه خلد برین خلوت درویشان است غزل 49

غزل 49 حافظ

غزل 49 حافظ

روضه خلد برین خلوت درویشان است

مایه محتشمی خدمت درویشان است

گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد

فتح آن در نظر رحمت درویشان است

قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت

منظری از چمن نزهت درویشان است

آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه

  _ 

کیمیاییست که در صحبت درویشان است

آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید

کبریاییست که در حشمت درویشان است

دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال

بی تکلف بشنو دولت درویشان است

خسروان قبله حاجات جهانند ولی

سببش بندگی حضرت درویشان است

روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبند

مظهرش آینه طلعت درویشان است

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

  _ 

ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را

سر و زر در کنف همت درویشان است

گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز

خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است

حافظ ار آب حیات ازلی می‌خواهی

منبعش خاک در خلوت درویشان است

من غلام نظر آصف عهدم کو را

صورت خواجگی و سیرت درویشان است

  _ 

روضه خلد برین خلوت درویشان است غزل 49

امین کیخا نوشته:

نوشته اند رضوان بمعنی رزبان است و ان فریشته ایست که نگهبان رز های بهشت است.شفیع کدکنی در توضیح غزلیات مولانا

امین کیخا نوشته:

ولی یعنی اما فارسی است فرهنگ معین انرا عربی دانسته است و از کلمه ولیکن بطور نسبی زایانده شده است گمان می کنم با درود بی کران به استاد ایشان اشتباه کرده اند چون به کردی بلام یعنی ولی که شبیه ان است زیرا گردانش و به ب را داریم پس ولی فارسی است

جعفر سرخی نوشته:

مقدمه ای بر غزل ۴۹ ( شرح سرخی بر حافظ )
درویش و صوفی :
تصوف در بدو ولادت با هدفی آغاز گردید که مردان حلاج صفت آن را یایه گذاری کرده بودند . هدف تصوف در ابتدا مبارزه با حاکمان ظالم و ستمگران زمان بود . با آنانی که به نام امیر المومنین تکیه بر جایگاه خلافت مسلمین می زدند و از زشتی ها و پلیدی ها هر آن چه بویی از انسانیت نداشت ، به نام دین انجام می دادند .
در ایران شکست خورده از اعراب بادیه نشین نیز چنین بود . کسانی که منتظر بودند نسیم دل آویز اسلام گل های انسانیت را در بوستان خزان خورده شکوفا کند ، با ستمگری های حاکمانی رو به رو گشتند که بویی از اسلام تازه به گل نشسته را نبرده بودند . بر تلس (کتاب تصوف و ادبیات ص ۸) می گوید نخستین پایه گذاران تصوف پاکدلان خشمگینی بودند که از بین محدثان سر برآورند و با حکومت فئودالی و اشرافی به مخالفت برخاستند .
با شکست مخالیفینی چون بابک و ابومسلم و مازیار و المقنع و … در حقیقت درخت تصوف را بارورتر کرد و تصوف ار طبقه ای خاص به میان مردم رسوخ کرد و به تفکر اصلی بین پیشه وران و زحمتکشان شهری مبدل گشت و مبارزه ای سخت بین صوفی و نابسامانی های اجتماعی آغاز شد . اندیشه ی صوفیانه ای که بین مردم روز به روز گسترده تر می گشت و جان های بیشتری را شیفته ی خود می کرد ، انسان گرایی صوفیانه بود . پیکار با نفس ، بی اعتنایی به سلاطین ستمگر و حاکمان ظالم ، نفی اختلافات فرقه ای و دسته ای … به آن حدی رسید که صوفیان نخستین جان در راه این اهداف می گذاشتند و چون حلاج بوسه بر طناب دار می زدند .
مقام و منزلت صوفیان نخستین تا آن درجه ای رسیده بود که شخصی چون ابن سینا سر تعظیم در مقابل ابو سعید ابوالخیر فرود می آورد ومی گفت هر چه من می دانم او می بیند و ابو سعید جواب می داد هر چه را که من می بینم او می داند .
این قدرت عظیم صوفیه رفته رفته بازیچه ی دست سلاطین گردید وسلاطین در ظاهر با گرویدن به این فرقه رهبریت این قدرت عظیم را در دست گرفتند و از آنجایی که صوفیان یکدست نبودند و از هر قوم و طایفه ای توانست در آن رسوخ کند و خیلی زود مهر اطاعت سلاطین را بر پیشانی زند و این حالت بعد از حمله ی مغول سرعت بیشتری گرفت .
بعد از حمله ی مغول فصلی نو در تاریخ ایران گشوده شد و هر گونه تفکری سرکوب گردید و صوفیان نیز خارج از این موضوع نبودند . و این حادثه ی خونبار ادامه داشت تا زمان حکومت غازان خان که در زمان او حکومت فئودالی به یاری منشیان و مستوفیان و فقیهان و دیگر بوروکرات های دولتی ، به تمرکز نسبی گرایید و تصوف دگر باره خود را نشان داد و صد البته این تصوف ، تصوف با تصوف اولیه در یک راستا نبود و غازان خان توانست از آن به عنوان یک ابزار توانمند برای سرکوبی هر نوع جنبشی استفاده نماید تا آن جایی که سعدی در گلستان می نویسد :
یکی را از مشایخ شام پرسیدند تصوف چیست ؟ گفت از این پیش طایفه ای در شام پراکنده بودند به صورت ، و در معنی جمع و اکنون قومی هستند به صورت جمع و به معنی پراکنده .
در زمان حافظ سلاطین قدرتمندی مانند امیر مبارزالدین و شاه شجاع ( در دوره ی دوم حکومت ) مانند غازان خان تصوف را بازیچه ی دست خود قرار داده و برای آنان در کنار فقیهان و متشرعان جایگاهی قرار دادند . تا آن جایی که امیر تیمور ، این قصاب جنبش ها با لباس صوفیان پا به میدان نهاد و خانقاه ها را آباد ساخت تا بتواند توسط صوفیانی که خود می پرورد ، هر نوع جنبش مردمی را سرکوب کند .
متاسفانه این تصوف ساختگی غازان خان و امیر مبارزالدین و امیر تیمور و شاه شجاع با مرگ آنان پایان نگرفت و ادامه ی آن تا امروز باقی است و چنان که شاهد هستیم تصوف وسیله ای کشنده برای بروز هر نوع فکر انسانی است .
با منحرف گشتن صوفیه فرقه های جدیدی سر برآوردند که در حقیقت منشعب از تصوف بود ولی بر ضد صوفیه قیام کردند . فرقه هایی چون : ملامتیان ، قلندران ، رندان ، دراویش و…که علم مخالفت با رفتار صوفیانه که حال با تزویر ریا همراه بود ، برافراشتند .
قلندریان منشعب شده از ملامتیان هستند که در راه و روش با آنان یکی هستند و نشانه ی بارز این فرقه تراشیدن موی سر و ریش و ابرو بود . این فرقه در زمان حافظ دچار تحولی شگرف گردید و با تمام نیرو در مقابل ستمگری های حاکمان وقت ایستاد و پناهگاه رندان و آزادگان گردید و عقاید این طایفه که خود شکستن در مقابل خلق و بی اعتنایی به مال دنیا و مقام و ابراز محبت به مردم و هم نوعان و نیکوکاری بود به میان رندان و خراباتیان رسوخ کرد و مسلما حافظی که تا آن زمان خرقه ی صوفیگری در بر داشت از این تحول بر کنار نبود و تحت تاثیر افکار ملامتیان و قلندران قرار گرفت و به صف این طایفه گروید و از زین الدین کلاه رهبر صوفیان عصر که سال های متمادی با او در یک مکتب درس می خواندابتدا فاصله گرفت و بعد بر ضد اعمال ریاکارانه ی او علم مخالفت برافراشت .
زین الدین کلاه رهبر صوفیان عصر حافظ با تکیه بر قدرت امیر مبارزالدین و شاه شجاع در دوران دوم حکومتش و با حمایت عماد فقیه یکه تاز میدان است و رقیب او رندان و ملامتیان و قلندران هستند . که تن به سازش ننگین و خفت آور نمی دهند و پیگیرانه با زین الدین کلاه و یارانش می ستیزند تا آن جایی که حافظ می فرماید :
پیر گلرنگ من اندر حـــــق ارزق پوشان رخصت خبث نداد ، ار نه حکایت ها بود
در زمان حافظ و در شیراز این رندان و قلندران بر عکس صوفیان که منسجم و تحت رهبری زین الدین کلاه بودند ، منسجم نبودند و به صورت عناصری پراکنده گاه تحت رهبری مرادی چون پیر گلرنگ که مراد حافظ نیز بود می رفتند و گاه چشم امید به دراویش خراسان داشتند که امید پیروزی می دادند . این دلبستگی رندان و ملامتیان به دراویش که نسبت به آنها منسجم تر بودند . نتیجه ی خونباری به دنبال داشت و در مورد حافظ همین بس که مورد تهدید زین الدین کلاه قرار گرفت . هر چند برای مدت کوتاهی شاه شجاع در مقابل صوفیه ایستاد ولی خیلی زود فهمید که برای بقای حکومت چاره ای ندارد جز تکیه بر فقیهان و متشارعان که رهبریت آن در آن زمان شیراز با زین الدین کلاه بود . نتیجه این شد که حافظ به مرگ محکوم گردید و چنان که قبلا ذکر کرده ایم با صلاحدید تورانشاه برای مدتی به یزد رفت . اما بعد از باز گشت دگر باره خود و خانواده اش مورد هجوم قرار گرفتند . تا آنجایی که بسیاری از غزل هایش از ترس این که به دست مخالفان بیفتد توسط خانواده از بین رفت . حافظ گوشه نشین گردید اما دست از رسواکردن ریاکاران بر نداشت همان طور که شاعران متعهد ی چون اوحدی مراغه ای ، شمس مغربی ، عبید زاکانی ، درویش ناصر بخارایی ، عراقی همدانی و… نیز به رسوا کردن صوفیان پرداختن تا آن جایی که شاعر بزرگی چون عبید زاکانی نیز مانند حافظ از ترس مرگ شیراز را ترک کرد و به بغداد پناه برد .
اما در مورد واژه ی درویش قبلا سخن رفته است و مختصر این گفتیم دریوزه گر در معنای گدا از لغت ( دریوز ) است و این واژه به تدریج به ( درزیو ) و ( درویش ) که در معنای همان فقیر ، تبدیل گشته است و چنان که اشاره شد عرفان ایرانی به سبب نهاد و سرشت متناقض خود از همان آغاز منشعب شد و هر کس از این تعالیم بهره ای را که مطلوبش بود برداشت و باقی را فرو گذاشت .
از آن جایی که کین و دشمنی دیرینه ای که بین فقهاء و شیوخ حنفی و حنبلی از طرفی و پیران و اقطاب صوفی از طرف دیگر بود، آن گروه اول طرف زمامداران وقت و این گروه دوم چه جانب مردم را گرفتند .
در قرن هشتم دراویش نیروی نسبتاً متشکل اجتماعی را به وجود آوردند که آغاز آن از قرن هفتم بود و تا قرن نهم ادامه داشت مخصوصا بعد از حملات ویرانگر امیر تیمور . این جنبش در زمان حافظ توانست در مقابل ستمکاری های حاکمان فئودالی چون امیر مبارزالدین و شاه شجاع و…پایداری نماید .
اما در مورد این غزل که چرا حافظ چنین از دراویش سخن می گوید لازم است کمی به عقب باز گردیم و دوران سعدی را نیز مورد مطالعه قرار دهیم و واژه ی درویش را در اشعار این دو شاعر بزرگ
ایرانی بررسی نماییم :
بسط جنبش درویشان در عصر سعدی موجب شد که این شاعر در آثار خود از درویشان به کرات صحبت کند و آنها را بستاید . در نزد سعدی معانی درویش به معنای سالک و درویش به معنای فقیر و مستمند در آمیخته است ولی در نزد حافظ واژه ی درویش بیشتر به معنای سالک طریقت به کار می رود و از آنجاکه این سالکان معمولاً از بی چیزترین مردم بوده اند لذا معنای فقیر و مستمند نیز به خودی خود در این لفظ پیدا است.
سعدی نه فقط گلستان را به وصف گذران درویشان و سیرت ایشان اختصاص می دهد بلکه در غزلیات زیبای خود به حمایت از این جماعت که در عصر او دیگر قدرت اجتماعی و معنوی خاصی بودند برمیخیزد و آنها را بمثابه ی مردمی حق پرست و پاکدل و حقگوی معرفی می کند که هر عمل خلاف راستی خلاف رای آنانست:
قبــــــــــــا بر قدّ سلطانان چنین زیبا نمی افتد که آن خلقان گردآلود بر بـــــــالای درویشان
گر از یک نیمه شه آرد سپاه مشرق و مغرب ز دیگر نیمه بس باشد تن تنـــهای درویشان
گرت آئینه ای باید که نور حــق در آن بینی نبینی در همه عالم مـــگر سیمای درویشان

  _ 
این ابیات دلاویز دلبستگی عمیق سعدی را به درویشان مبرهن می سازد و تصور روشنی را که وی از سیمای این ژنده پوشان لاابالی و بی اعتنا به طنطنه ی شاهان داشته است به دست می دهد و در عین حال مسئله ی مبارزه ی ثروت و فقر را با وضوح تمام مطرح میکند و حافظ نیز مانند سعدی با غزلهای شیوای خود درویشان را می ستاید . شایان ذکر است که در اوایل عمر حافظ شورشهای درویشان سربداری و مرعشی در بسیاری از نقاط ایران رخ داده بود ،لذا این بیت حافظ که می گوید :
ساقی ز جام عدل بده بــــاده تا گدا غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند
دارای محتوی مشخص و اشاره به وقایع معینی از دوران حیات اوست . که نشان می دهد حافظ قبل از این که طرفدار دراویش باشد صوفی مخالف درویش بوده است . اما وقتی به فرقه ی ملامتیه می گرود و شروع به رسواکردن صوفیان ریاکار می نماید ، در مقابل افکار دراویش نیز سر تسلیم فرود آورده و آنان را چنان که می بینیم می ستاید .
روضه خـــلد برین خلوت درویشان است مایه ی محتشمی خـــدمت درویشان است
گنج عزلت کــــــه طلسمات عجایب دارد فتح آن در نظــــر رحمت درویشان است
قصرفردوس کـــه رضوانش به دربانی رفت منظری از چمن نــــزهت درویشان است
اما چرا در این ابیات اشاره به تورانشاه می نماید . با کمی تفحص در مورد جنبش های انقلابی درویشان در قرن هشتم و مرور بر قیام دراویش در نقاط مختلف ایران در زمان حافظ متوجه ی این موضوع می شویم :
جنبش دراویش در سراسر قرن هشتم در خراسان و کرمان به صورت جنبش سربداریه، در مازندران و گیلان به صورت جنبش مرعشیه، در آذربایجان به صورت جنبش حروفیه بروز کرده است. لبه ی تیز این جنبشها گاه متوجه ی غاصبین مغول و تاتار بوده و گاه متوجه ی فئودالها و اشراف و روحانیون دست نشانده ی آنها .
در باره ی این جنبش ها سخن بسیار است اما آن چه که مورد نظر ماست جنبش سربداریه است که ادامه دهنده ی راه شیخ حسن جوری بودند و ایشان می گفتند ، می خواهند کاری کنند که حتی یک تاتار تا قیام قیامت خیمه در خاک ایران نزند . آنها تعالیم صوفی را با شیوه ی عیاری و جوانمردی در آمیختند و نخستین هنگهای درویشان مسلح را پدید آوردند ، این جنبش را از طفیلی گری و گدائی و مقاومت منفی به نبردهای خونین مردانه راهنمائی کردند. خود عنوان سربداریه که از آمادگی درویشان برای آنکه سر خود یا سر دشمن را بر دار ببیند حکایت می کند ، نماینده ی روحیات پرخاشگر این جنبش است. شاعر معروف ابن یمین فریومدی با سربداریه ارتباط داشت و تا حدودی اندیشه های آنان را در اشعار خود منعکس می کند . جنبش سربداریه در کرمان نیز به موفقیت هائی رسید ولی شاه شجاع درویشان سربداریه ی کرمان را با شکست مواجه ساخت .
مبارزه ی شاه شجاع با دراویش مسلح کرمان و شکست آنان در حقیقت موجب بیان این غزل است . که حافظ برای حمایت از دراویش کرمان و بیان خصوصیات دراویش در ظاهر برای تورانشاه ولی در باطن برای شاه شجاع می سراید . تا شاید بتواند خشم شاه شجاع را در رفتار با دراویش کرمان کاهش دهد به این امید که شاید بتواند میان آنان و شاه شجاع رابطه ی دوستانه بر قرار کند . کاری که مورد پسند زین الدین کلاه نبود . حافظ معتقد بود که اگر بتواند بین شاه شجاع و دراویش سربداریه ی کرمان ارتباط دوستانه بر قرار کند ، این کار در برآوردن آرزوی شاه شجاع که پیروزی بر امیر تیمور بود کمک خواهد کرد . این است که شروع به تعریف از خصوصیت های دراویش می کند تا شاید به هدفی که دارد برسد .
اما در راستای این حافظ منظور دیگری هم دارد و آن نسبت دادن خصوصیات خوب دراویش به تورانشاه است و منظور حافظ این است که می خواهد با تعریف کردن از تورانشاه او را به سوی خود متمایل نماید تا بتواند با کمک او شاه شجاع را از دام ریاکارانی چون زین الدین کلاه برهاند . در حقیقت خود تورانشاه قلبا متمایل به دراویش است و از صوفیان ریاکار بیزار اما به مناسبت شغلی که دارد مجبور است تابع نظر شاه شجاع باشد و حافظ از این تمایل تورانشاه در حقیقت سوء استفاده می کند و با سرودن این غزل می خواهد که از مقام او برای دور کردن زین الدین کلاه و صوفیان همدست او از دربار استفاده کند .

غزل ۴۸
روضه خـــلد برین خلوت درویشان است مایه ی محتشمی خـــدمت درویشان است
گنج عزلت کــــــه طلسمات عجایب دارد فتح آن در نظــــر رحمت درویشان است
قصرفردوس کـــه رضوانش به دربانی رفت منظری از چمن نــــزهت درویشان است
آن چــه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه کیمیائیست که در صحبت درویشان است
آن کـــــــه پیشش بنهد تاج تکبر خورشید کبریائیست کـه در حشمت درویشان است
دولتی را کــــــه نباشد غم از آسیب زوال بی تکـــلّف بشنو ، دولت درویشان است
خسروان قبله حـــــاجـــــــات جهانند ولی سببش بندگی حضــــــرت درویشان است
روی مقصود کـه شاهان به دعا می‌طلبند مظهرش آینه ی طــــلعت درویشان است
از کران تا به کران لشکر ظلم است پدید از ازل تا به ابد فـــرصت درویشان است
ای توان گرمفروش اینهمه نخوت که تو را سر و زر در کنــف همّت درویشان است
گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است
«حافظ »ار آب حیات ازلــی می‌خواهی منبعش خاک در خــــلوت درویشان است
مـــن غلام نـــظر آصف عـــهدم ، کو را صورت خواجـــگی و سیرت درویشان است
******
وزن و بحر غزل : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع‌لان (رمل مثمن مخبون اصلم مسبغ)
زمان سرایش غزل :
با توجه به مقدمه ای که در رابطه با غزل نوشته شده است دیدیم که جنبش های مسلحانه ی دراویش که از قرن هفتم آغاز گشته و در قرن هشتم با ظهور امیر تیمور به اوج خود می رسد و در قرن نهم کم کم فروکش می کند . از بزرگترین این جنبش ها جنبش حروفیه در زمان تیموریان است و آن جنبش دراویش پیرو فضل الله حروفی استرآبادی معروف به نعیمی است که به دست میرزا میرانشاه پسر امیر تیمور گورکان در پنجشنبه ی ۶ ذیقعده ی سال۷۷۷ به قتل رسید . در همین سال ها نیز جنبش دراویش تحت عنوان سربداریه در کرمان بر ضد مغول ها صورت می گیردکه توسط شاه شجاع سرکوب می گردد . بنابراین این غزل مربوط است به سال هایی که همراه است با قیام دراویش مسلح و عملیات سرکوبگرانه ی شاه شجاع و از آنجایی که این قیام ها هم زمان در سرتاسر ایران آغاز شده است مانند خراسان و آذربایجان و غیره . به نظر می رسد سرایش غزل هم مربوط به همین حدود یعنی سال ۷۷۷ با کمی تفاوت باشد .

  _ 

شرح غزل ۴۸
بیت اول :
روضه خـــلد برین خلوت درویشان است مایه ی محتشمی خـــدمت درویشان است
شرح :
خلوت: در اصطلاح عرفا به ریاضتهایی می گویند که انسان را آماده می کند که با نفس بجنگد و در مقابل افکار شیطانی مقاوم باشد و این امکان ندارد مگر در خلوت که دراویش در خلوت خانقاه با نخوردن و یا کم خوردن طعام و روزه گرفتن و بی خوابی و زیاد روی در ذکر خداوند و خواندن نماز و عبادات مختلف به آن دست می یابند
خلوت درویشان: مکانی خلوت که درویش در آن به ریاضت می پردازد .حافظ به شاه شجاع می گوید :
خانقاه و محل خلوت دراویش همان بهشت است و اگر می خواهی بزرگت پندارند و محتشم ، در خدمت دراویش باش .
بیت ۲
گنج عزلت کــــــه طلسمات عجایب دارد فتح آن در نظــــر رحمت درویشان است
شرح
گنجینه های پادشاهان برای این که به دست دشمن نیفتد ، در مکانی پنهان می کردند و تنها نشانه ای که از آن وجود داشت تا در صورت لزوم به آن دست یابند ، اعداد و حروفی ناخوانا بود که فقط برای صاحب گنج معنا داشت . حافظ می گوید دراویش همان افرادی هستند که قادرند گنجینه ی پنهان الهی را باز خوانند . این دراویش با عزلت گرفتن در حقیقت قدرتی به دست می آورند که آن ها را توانمند یافتن گنجینه های اسرار خداوند می کند . واژه ی طلسمات که جمع طلسم است فقط یکبار در شعر حافظ آمده است و جمع مکسر آن طلاسم است . اما این که با صفت عجایب به کار رفته است در دیوان حافظ سابقه دارد :
بود آیا کـــــــه در میکده ها بگشایند گره از کــار فروبسته ی ما بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان بس در بسته بــه مفتاح دعا بگشایند
که برای موصوف جمع رندان صفت جمع صبوحی زدگان آمده است .
به کار بردن صفت جمع برالی موصوف جمع قبلا در ادبیات فارسی به تبع ادبیات عرب وجود داشته است که امروز منسوخ شده است . عبید زکانی می فرماید :(کلیات ص ۷۱)
منگر به حدیثٍ خرقه پوشان آن سخت دلان سست پوشان
یا و منوچهری (دیوان ص ۶۷)
نشستند زاغــان به بالینشان چنان دایگان سیه معجران
بیت ۳
قصرفردوس کـــه رضوانش به دربانی رفت منظری از چمن نــــزهت درویشان است
شرح:
رضوان ، نگهبان قصر های بهشت را گویند و چنان که مالک نگهبان جهنم است .
حافظ در ستایش دراویش می گوید :
آن قصر های بهشتی که رضوان فرشته ی نگهبان از آن ها نگهبانی می کند فقط نظر گاه دراویش است و دراویش در سیر و سلوک عارفانه ی خود چنان مناظری را می بینند که قصر بهشت و فرشتگان نگهبان آن ناچیز است و چنان مکان هایی فقط مکان تفریح دراویش است که در عالم سیر و سلوک در آن به تفرج می پردازند .
بیت ۴
آن چــه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه کیمیائیست که در صحبت درویشان است
شرح:
آن اکسیر و آن کیمیایی که قلوب سیاه و ناپاک را پاک و مطهر می سازد و قلب انسان را چون آینه مصفا می کند که بتواند موجودیت خدا را در آن ببیند ، فقط در صحبت درویشان نهفته شده است . حافظ در حقیقت به شاه شجاع می گوید اگر با دراویش از در صلح و صفا بر آیی ، چنان قلبت صاف و پاک می شود که می توانی موجودیت خداوند را در آن ببینی .
بیت ۵
آن کـــــــه پیشش بنهد تاج تکبر خورشید کبریائیست کـه در حشمت درویشان است
شرح
تنها جایگاهی که خورشید با آن عظمت و بلندی در مقابلش سر تعظیم فرود می آورد ، مقام والای دراویش است . یعنی دراویش در نزد خداوند آن چنان مقامی دارند که خورشید آسمان در مقابل آن سر تعظیم فرود آورد و تاج از سر بر می دارد . در اکثر ابیات این غزل حافظ از صنعت مبالغه کمال استفاده را برده است و آن را به نیکوترین صورت بیان کرده است .
بیت۶
دولتی را کــــــه نباشد غم از آسیب زوال بی تکـــلّف بشنو ، دولت درویشان است
شرح:
حافظ به شاه شجاع می گوید :
تنها ثروتی که زوال پذیر نیست ، بدون تعارف از من بشنو و آن دولت و ثروتی است که دراویش دارند . در حقیقت حافظ خیلی رندانه به شاه شجاع می گوید این که تو با سپاهیانت حمله می کنی و دراویش را شکست می دهی ( اشاره ی حافظ به دراویش سربداریه ی کرمان است که توسط شاه شجاع سرکوب شده است ) این ظاهر قضیه است اما واقعیت این است که دراویش از چنان مقامی برخوردار هستند که محال است زوال پذیرد . و در حقیقت به شاه شجاع می گوید مقام و تخت تو از میان می رود ولی مقام دراویش جاودانی است .
بیت۷
خسروان قبله حـــــاجـــــــات جهانند ولی سببش بندگی حضــــــرت درویشان است
شرح
حافظ به شاه شجاع می گوید :
پادشاهان که برآورنده ی حاجات ملت خود هستند و در حقیقت قبله ی حاجات مردم قرار گرفته اند دلیلش خوش رفتاری حاکمان با مردم درویش است . در حقیقت حافظ به شاه شجاع می گوید اگر می خواهی مورد حمایت مردم باشی و مردم تو را بپرستند و از تو حمایت کنند باید با دراویش از در صلح در آیی
حافظ شاه شجاع را تشویق به رفتار نیک در مقابل دراویش می کند . زیرا حمایت از دراویش در حقیقت سرکوب زین الدین کلاه و پیروان اوست و حافظ سعی می کند که با وادار کردن شاه شجاع به خوش رفتاری با دراویش ، دست افراد ریاکاری مانند زین الدین کلاه را از دربار کوتاه کند .

بیت۸
روی مقصود کـه شاهان به دعا می‌طلبند مظهرش آینه ی طــــلعت درویشان است
شرح
چهره و صورت درویشان مانند آینه ای است که پادشاهان می توانند آن چه را که از درگاه خداوند تقاضا می کنند . در آن ببینند . یعنی آن چه را که شاه در هنگام نماز و زمانی که پیشانی بر زمین نهاده و از خداوند طلب می کند ، آن طلب و آن منظور در چهره ی دراویش منعکس می شود .در حقیقت حافظ به شاه شجاع می گوید که اگر می خواهی بدانی آیا آن چه را که از خداوند هنگام نماز در خواست می کنی مستجاب شده است یا نه ، در صورت دراویش بنگر که اگر مستجاب شده است چهره ی آینه گونه ی دراویش آن را نشان می دهد .
بیت ۹
از کران تا به کران لشکر ظلم است پدید از ازل تا به ابد فـــرصت درویشان است
شرح
اشاره ی حافظ به پیروزی شاه شجاع بر دراویش سربداریه در کرمان است و آشکارا می گوید سپاه ظلم سرتا سر جهان را پوشانده است . اما این ظاهر قضیه است ، زیرا واقعیت این است که از زمان آغاز آفرینش خداوند عدل و عدالت و آزادگی را در وجود دراویش نهاده است و این تا روز ابد نیز نزد دراویش وجود خواهد داشت و سپاه ظلم هر گز نمی تواند عدالتی که در وجود دراویش است از بین ببرد . در حقیقت می گوید از صبح ازل تا شام ابد را خداوند در اختیار دراویش قرار داده است تا در این فاصله به برقراری عدالت قیام کنند و نیکی ورزند .
بیت۱۰
ای توانگرمفروش اینهمه نخوت که تو را سر و زر در کنــف همّت درویشان است
شرح:
ای ثروتمندان جهان ( اشاره ی حافظ به شاه شجاع است ) این همه به مال و ثروت و تخت و تاج و لشکر و مال دنیا فخر مفروشید . که تمام این ها در پناه دعا ی دراویش سالم می ماند و از زوال رها می شود . حافظ به شاه شجاع می گوید این که صاحب تخت و تاج شده ای و لشکر و غلام و سپاه داری ، به خودت مغرور نباش که تمام این ها را از برکت دعای خیر دراویش داری و اگر آنان از تو حمایت نکنند ، تمام آن را از دست خواهی داد .
بیت۱۱
گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است
شرح:
حافظ برای درک بهتر معنای بیت فوق این بیت را در حقیقت مثال می آورد و می فرماید :
از جریان گنج قارون مطلع هستی که چگونه با غضب موسی ، قارون و آن ثروت بی حسابش چگونه در دل زمین فرو رفت . و هنوز هم آن ثروت در حال فرو رفتن است . این که قارون و آن ثروت بی حد و حساب چنین گرفتار زوال گردید دلیلش خشم و غضب درویشی مانند موسی بود . در حقیقت حافظ می گوید ای شاه شجاع ، مبادا کاری کنی که مورد غضب دراویش واقع شوی که نتیجه ای جز آن چه بر قارون واقع شد نخواهی دید .
شاید این داستان را خوانده باشی که گنج قارون از قهر و غیرت موسی به زمین فرو رفت. آری این گوشه‌یی از خشم و غیرت درویشان است.

  _ 
بیت۱۲
«حافظ »ار آب حیات ازلــی می‌خواهی منبعش خاک در خــــلوت درویشان است
شرح:
حافظ در این بیت ظاهرا خود را مخاطب قرار می دهد ولی در باطن به شاه شجاع نظر دارد می فرماید :
ای حافظ اگر آرزوی نوشیدن آب حیات جاوید داری و می خواهی که زندگی ابدی داشته باشی ، سرچشمه ی این آب در خلوت درویشان است .
از آن جایی که آب حیات در ظلمات است و کسی را توان دست یابی به آن نیست و فقط حضرت خضر پیر موسی به آن دست یافت ، حافظ هم می گوید سرچشمه ی حیات ازلی هم در خلوت درویشان است که دست یابی به آن سخت و مشکل است . اما دست یافتنی است چنان که حضرت خضر بر آب حیات دست یافت تو هم ای شاه شجاع می توانی با محبت به دراویش به زندگی جاوید ازلب تا ابدی دست یابی .
بیت ۱۳
مـــن غلام نـــظر آصف عـــهدم ، کو را صورت خواجـــگی و سیرت درویشان است
شرح :
منظور از آصَف وزیر حضرت سلیمان است که در این جا اشاره به تورانشاه دارد . حافظ در جاهای متعددی شاه شجاع را سلیمان زمان و تورانشاه را آصَف زمان نامیده است و می فرماید :
من غلام و بنده ی تورانشاه این آصف زمان هستم و دلیل این غلام شدن و بنده شدن را در مصرع دوم بیان می کند که دلیل آن این است که در باطن تورانشاه خلق و خوی دراویش وجود دارد و درست است که تورانشاه مقام وزارت را دارد و وزیر است اما خلق و خوی درویشی دارد و مقام جاه و منزلت نتوانسته است او را بفریبد و مغرور نماید .
از نظر حافظ بین معنای کلمه صوفی و درویش تفاوت بسیار است .. حافظ مخالف صوفی و زاهد وموافق درویش و عارف است. درویشان مردمانی با لوح ضمیر پاک و چهره ظاهری تابناک، با دستی از مال دنیا تهی و صاحب عزت نفس و راضی به قسمت خود و در واقع عارفانی بدون ادعایند که اهل تظاهر نبوده و در بطن جامعه در طول تاریخ به راه خود می‌روند و به کسی آزاری نمی‌رسانند. حافظ این غزل را در مدح این درویشان سروده و در پایان با اضافه کردن بیتی به غزل خود، به خواجه جلال‌الدین توارنشاه و زیر شاه شجاع تقدیم کرده و او را در این بیت درویش باطنی خوانده است.

حمید “افسردگان سرا” نوشته:

سلام
خواست است تاز زحمات جناب سرخی از این اطلاع رسانی قدردانی کنم .
ﻣﻦ ﻟﻢ ﯾﺸﮑﺮ ﺍﻟﻤﺨﻠﻮﻕ ﻟﻢ ﯾﺸﮑﺮ ﺍﻟﺨﺎﻟﻖ

ناشناس نوشته:

متاسفانه دراویش این شعر را برای خود کرفته اند. خاجه منظورش عارف است چه انجا که صوفی می گوید. چه انجا که درویش.

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

…………… که طلسمات عجایب دارد
فتح آن در نظر رحمت درویشان است

گنج عزّت: ۱۵ نسخه (۸۰۱، ۸۱۱، ۸۱۳، ۸۱۸، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵ و ۶ نسخۀ دیگر اعم از متأخر و بی‌تاریخ) خانلری، نیساری، عیوضی

کُنج عزلت (یا: گنج عزلت): ۱۷ نسخه (۸۰۷، ۸۲۲، ۸۲۷، ۸۴۳ و ۱۳ نسخۀ دیگر)
قزوینی، خرمشاهی: گنج عزلت
سایه: کُنج عزلت

غزل ۵۰ و بیت دوم آن را ۳۲ نسخه دارند. در نسخ خطی، سرکش بر روی کاف اغلب نوشته نمی‌شد اما ضبط اول “گنج عزّت” است چون “کُنج عزّت” به نظر نرسیده است اما با توجه به “عزلت” هر دو ضبط “کُنج عزلت” و “گنج عزلت” برای مورد دوم که در همگی، کاف بدون سرکش است محتمل است که مورد نظر کاتبان بوده باشد. اما به قرینۀ طلسم، “گنج” درست است. نمونه‌ها بسیار است. عطار گوید:
(تا تو بر جایی طلسم گنج بر جای است نیز / چون تو گم گشتی کسی از گنج برخوردار نیست)
(کز هر رنجی گشاده گردد / صد گنج طلسم مشکل از ما)

مولوی راست:
(در طلسمات شمس تبریزی / گشت گنج عجایبش مکتوم)؛ (جهان ز نور تو ناچیز شد چه چیزی تو / طلسم دلبریی یا تو گنج جانانی) در مثنوی معنوی:

(طهرا بیتی بیان پاکیست / گنج نورست ار طلسمش خاکیست)
نظامی در خسرو و شیرین:

نموداری که از مه تا به ماهی‌ست
طلسمی بر سر گنج الهی‌ست

طلسم بسته را با رنج‌یابی
چو بگشائی بزیرش گنج یابی

در لیلی و مجنون: (دوران چو طلسم گنج بربود / وان قفل خزینه بند فرسود)

بحث بیشتر بر سر اخنلاف “عزّت” است و “عزلت”. به نظر می‌رسد که بر اثر اشتباه در خوانش “گنج” به صورت “کُنج” متناسب با این، “عزت” به “عزلت” محرف شده که متناسب با درویشی و تصوف است. در اینجا نیز “کُنج عزلت” یا “گنج عزلت” هر دو می‌توانند مورد نظر کاتبان باشند. خاقانی گفته است:

(گنج عزلت توراست خاقانی / عافیت هم ورا مسلم دان)
البته معلوم نیست که در نسخه‌ها “گنج” است یا “کُنج” زیرا از گزارش مصححان آورده‌ام. “کُنج عزلت” معمول‌تر است و اگر گنج بیاید جداگانه در جناس با کنج است. خواجو کرمانی گوید:
(کرده‌ایم از ملک هستی کُنج عزلت اختیار / وین دل ویرانه گنج و نیستی گنجور ماست)
شیخ بهایی دارد:
(گنج خواهی؟ کنج عزلت کن مقام / واستتر واستخف، عن کل الانام).

با این وجود “گنج عزلت” را عطار در وصف ابراهیم بن ادهم آورده است:
(سلطان دنیا ودین، آن سیمرغ قاف یقین، آن گنج عالم عزلت، آن خزینه سرای دولت، آن شاه اقلیم اعظم، آن پرورده لطف و کرم، پیروقت ابراهیم بن ادهم …)

از صائب تبریزی است:
(قدر عزلت را چه می دانند صحبت دوستان؟ / گنج می داند حضور گوشه ویرانه چیست)
(سنگ در میزان ماه مصر گوهر می شود / گنج خرسندی نهان در زیر پای عزلت است)
(غباری نیست بر خاطر زعزلت پاک گوهر را / که گنج آسایش روی زمین زیرزمین دارد)

“عزت” هم معنی وسیع و عمیقی دارد و هم در تناسب با “محتشمی” در بیت ماقبل (مطلع) و “رحمت” در مصرع دوم همین بیت است. شواهدی از “گنج عزّت”، عراقی:
(رسیده بر سر گنجِ جواهرِ عزّت / از آن خزانه دمی بس توانگر آورده)
شیخ بهایی:
(روی دل، از غیر حق برتافته / گنج عزّت را ز عزلت یافته)

***********************************
***********************************

محمد نوشته:

حافظ ار آب حیات ازلی می‌خواهی
منبعش خاک در خلوت درویشان است
حضرت ! مگر قرار نشد اعلام عمومی نفرمایی! این کارها چیست؟ فقط به تو آنهم برای استفاده خودت بود که آدرس دادیم! شما که همه را خبر کردید حضرت!! ای بابااااااا

چهار × 3 =

Copyright khetimeti.ir © 2017 - Allrights Reserved.